عاشقانه ها

ادیبانه

ساده و آرام

ساده و آرام

چه قدر ساده و آرام

چه قدر صبور و صمیمی

تو در من آمیختی

باور کن تو را در اولین نماز نخوانده جستجو کردم

که هنوز به قنوت گریه نرسیده سلامم دادی

بعد من ماندم و دستان پر دعایی

که به آسمان پر استجابت چشمانت آویخته شد

اصلا بیا و تو بگو

تو بگو کدامین سو قبله ی من است!؟

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1391ساعت 14:27  توسط ندا  | 

راز ها

راز ها

کودکان گذشته ندارند .

آدم های شجاع همیشه لجبازند .

انسان نیاز به انتخاب سرنوشتش را دارد نه پذیرش آن .

چه کسی عاقل است ؟ آن که  هر کس چیزی می آموزد .

چه کسی قدرتمند است ؟ آن که بر شهواتش افسار می زند .

هیچ چیز برای سلامتی مرگ بار تر از مراقبت افراطی نیست .

کسانی در کارها موفق شدند که کمتر از خود تعریف شنیده اند.

افتادن در گل و لای ننگ نیست ننگ آن است که در همان جا بماند.

معنای زندگی من همان چیزی است که خودم می خواهم به آن بدهم .

از مخالفت نترسید بادبادک وقتی می تواند بالا برود که با یاد مخالف مواجه شود .

زندگی شوخی زشتی است که هرچه به پایانش نزدیک می شود متهجن  می شود .

خیلی جالب است اغلب نظریاتی که در باره حل مشکلات بیشتری ارائه می شود از سوی کسانی است که هیچگاه مشکل خاصی در زندگی نداشتند .


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1391ساعت 12:25  توسط ندا  | 

سلام باران

سلام باران

با آنکه زاده ابری سیاه و دلتنگ هستی

اما چه با طراوت و روح انگیزی!

با دیدنت فهمیدم می‌توان از

دل سیاهی سفیدی نیز طلوع کند

همانطور که از شب روز زاده می‌شود

پس ایمان دارم از دل این دلتنگی‌های امروزم

نظاره‌گر فردایی روشن خواهم بود

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1391ساعت 9:23  توسط ندا  | 

خدا کجاست

خدا کجاست

خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست

خدا در قلبی است که برای تو می تپد

خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد

خدا آن جاست

در جمع عزیزترین هایت

خدا در دستی است که به یاری می گیری

در قلبی است که شاد می کنی

در لبخندی است که به لب می نشانی

خدا در عطر خوش نان است

خدا در جشن و سروری است که به پا می کنی

خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دور از انسان ها جست و جو مکن

خدا آن جا نیست

او جایی است که همه شادند

و جایی است که قلب شکسته ای نمانده

در نگاه پرافتخار مادری است به فرزندش

در نگاه عاشقانه زنی است به همسرش

باید از فرصت های کوتاه زندگی جاودانگی را جست

زندگی چالشی بزرگ است

مخاطره ای عظیم

فرصت یکه و یکتای زندگی را

نباید صرف چیزهای کم بها کرد

چیزهای اندک که مرگ آن ها را از ما می گیرد

زندگی را باید صرف اموری کرد که مرگ نمی تواند آن ها را از ما بگیرد

زندگی کاروان سرایی است که شب هنگام در آن اتراق می کنیم

و سپیده دمان از آن بیرون می رویم

فقط چیزهایی اهمیت دارند

چیزهایی که وقت کوچ ما از خانه بدن با ما همراه باشند

همچون معرفت  خدا

و به خود آییم

دنیا چیزی نیست که آن را واگذاریم

دنیا چیزی است که باید آن را برداریم و با خود همراه کنیم

سالکان حقیقی می دانند که همه آن زندگی باشکوه هدیه ای از طرف خداونداست

و بهره خود را از دنیا فراموش نمی کنند

کسانی که از دنیا روی برمی گردانند

نگاهی تیره و یأس آلود دارند

آن ها دشمن زندگی و شادمانی اند

خداوند زندگی را به ما نبخشیده است تا از آن روی برگردانیم

سرانجام خداوند از من و تو خواهد پرسید:

آیا «زندگی» را «زندگی کرده ایی»؟

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1391ساعت 14:21  توسط ندا  | 

خدا همین جاست

خدا همین جاست ؛ نیازی به سفر نیست !

خدا همان گنجشکی است که صبح برای تو می خواند ...

خدا در دستان مردی است که نابینایی را از خیابان رد می کند ،

خدا در اتومبیل پسری است که مادر پیرش را هر هفته برای درمان به
بیمارستان می برد !

خدا در جمله ی " عجب شانسی آوردم " است ....


خدا خیلی وقت است که اسباب کشی کرده و آمده نزدیک من و تو ... !!!
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 22:48  توسط ندا  | 

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.
به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،

وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.
به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

اگر برده‏ عادات خود شوی،

اگر همیشه از یک راه تکراری بروی،
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی،
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.
تو به آرامی آغاز به مردن می‏کنی

.....


امروز زندگی را آغاز کن!

امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 13:30  توسط ندا  | 

یک خط درمیان

درکتاب چار فصل زندگی

صفحه هاپشت سرهم می روند

هریک ازاین صفحه ها یک لحظه اند

لحظه ها باشادی وغم می روند

*****

آفتاب وماه یک خط درمیان

گاه پیدا،گاه پنهان می شوند

شادی وغم نیز هریک لحظه ای

برسراین سفره مهمان می شوند

****

گاه اوج خنده ماگریه است

گاه اوج گریه ماخنده است

گریه دل راآبیاری می کند

خنده یعنی این که دل ها زنده است

***

زندگی ترکیب شادی باغم است

دوست می دارم من این پیوندرا

گرچه می گویند شادی بهتر است

دوست دارم گریه بالبخند را

قیصر امین پور

+ نوشته شده در  جمعه چهارم فروردین 1391ساعت 17:37  توسط ندا  | 

آدما

آدما وقتی غم و غصه دارن

 

هر کدوم به عادت همیشگی دست به کاری می زنن

 

بعضی ها وقتی که دل گرفته و تنهان تار می زنن

 

بعضی ها ساز می زنند بعضی ها دست به قلم می گیرن و شعر میگن

 

بعضی ها یه گوشه تنها می شینند با دلشون حرف می زنن 

 

بعضی ها که دیگه به تنگ اومدند زار می زنن

 

بعضی ها گریه پنهونی دارن

 

بعضی ها تو اون موقع نوازش و محبت رو بهترین دارو می دونن

 

بعضی ها سکوت و تنهایی رو تنها راه درمون می دونن

 

اما من وقتی غم و غصه دارم 

 

یه حس زیبا و قشنگ از من می خواد بلند شم

 

برم رو تپه های نور  

 

با تپش دلم وضو بگیرم و سجادمو پهن کنم

 

جایی که من تنها باشم و خدای خوب

 

جایی که تنها او باشه با دل تنهای خودم

 

زل می زنم به آسمون دستامو بالا می گیرم

 

از ته دل داد می زنم کمک کنه

 

کمک کنه تا بتونم غم هامو از یاد ببرم

 

اینقدر ازش می خوام تا راضی بشه

 

وقتی که او راضی میشه تازه دلم  خالی میشه

 

اون وقته که اشکام سرازیر میشن

 

گونه هام بارونی میشن

 

ازش تشکر می کنم سجادمو جمع می کنم

 

سبک میشم

 

یه حس وحال دیگه ای وجودمو پر میکنه

 

دلم می خواد این حس و حال نصیب بشه برا تموم آدما

 

وقتی غم و غصه دارن

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 17:19  توسط ندا  | 

هنگام وداع...

سخت است هنگام وداع

                                                         آنگاه که در می یابی

              چشمانی که در حال عبور است

                                                      پاره ای از وجود تو را نیز


با خود خواهد برد ...



+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 14:28  توسط ندا  | 

شاعر و فرشته

   شاعر و فرشته ای باهم دوست شدند


                         فرشته پری به شاعر داد  و   شاعر شعری به فرشته 


                         شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت


                                                                و شعرهایش بوی آسمان گرفت ...


                         فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد 


                                                                و دهانش مزه ی عشق گرفت ...


                         خدا گفت : 


                         دیگر تمام شد ...

 

                                                  دیگر زندگی برای هر دویتان دشوار می شود


                         زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود


                                                                           زمین برایش کوچک است 


                         و فرشته ای که مزه ی عشق را بچشد 


                                                                         آسمان برایش کوچک است ...



                                                                عرفان نظرآهاری 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 14:13  توسط ندا  | 

مطالب قدیمی‌تر