|
متنهای ادبی |
|
ادیبانه |
اگر يادمان بود و باران گرفت نگاهي به احساس گلها كنيم
بگذار اين راه راه من باشدو اين جاده جاده ي من
بگذار غرق شوم در دستان سرد نمناك اين ابر
بگذار تا بگريم بر تنهايي دستان بي رمق كوير
بگذارعاشق شوم بر باد سرد پاييزي
بگذار آرام گيرم در آغوش سياه شب
بگذار نصيحت كنم گلبرگ هاي عاشق را
بگذار بگويم از باران از شب از ماه
بگذار ابر عاشق شود ، ببارد ، برسد به مشوق ،زمين
بگذار ابر ببارد بر گيسوان بيد ، بي پروا و عاشق، تر كند لبان سرخ گل ها را بگذار برگ هايي از جنس طلا برقصند در آغوش باد در بزم ابر
بگذار احساس كنم پاكي شبنم را بر گلبرگ
بگذار بخندم بر كودكي دنيا به بزرگي زمين
بگذار نگاهت در نگاهم غرق شود بگذار شايد فردا زنده تر از امروز
بگذار زمين ناز كند ، باد فرياد كشد ، ابر در فراق بسوزد
بخار گرفته است دلم از سرماي اين شب اما
چشمان تو همه چيز را از پس اين پنجره ي بخار گرفته از سپيدي غم مي بيند
بگذار بفهمم اين زجه از آن كيست كه درون را پاره مي كند بگذار بفهمم ، بدانم جغد شوم بر سر شاخه ي خشكيده ي باغ
به كدامين گلبرگ خيره شده
بگذار بدانم ابر چرا عاشق ، برگ چرا بي روح
بگذار بدانم كجايي تا كه هر روز به شوق ديدنت به كنار بركه
خيره در زيبايي چشمانت غرق نشوم.....
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 2:52 توسط ندا |
چون مطلبی آنقدر واضح و روشن باشد که احتیاج به تعبیر و
تفسیر نداشته باشد، به مصراع بالا استناد جسته ارسال
مثل می کنند. این مصراع از شعر زیر است که ناظم
آن را نگارنده نشناخت : طبسی حائری در کشکولش آن را به این
صورت هم نقل کرده است : ولی چون بنیانگذار سلسله گورکانی
هند مصراع بالا را در یکی از وقایع تاریخی تضمین کرده
و بدان جهت به صورت ضرب المثل در آمده است، به شرح
واقعه می پردازیم : ظهیر الدین محمد بابر هنگامی که پس
از فوت پدر در ولایت فرغانه حکومت می کرد و شهر
اندیجان را به جای تاشکند پایتخت خویش قرار داد، در
مسند حکمرانی دو رقیب سر سخت داشت که یکی عمویش امیر
احمد حاکم سمرقند و دیگری داییش محمود حاکم جنوب
فرغانه بود. بابر به توصیه ی مادربزرگش ایران از یکی
از روسا طوایف تاجیک به نام یعقوب استمداد کرد. یعقوب
ابتدا به جنگ محمود رفت و او را به سختی شکست داد و
سپس امیر احمد را هنگام محاصره اندیجان دستگیر کرد.
بابر که آن موقع در مضیقه مالی بود، خزانه امیر احمد
در سمرقند را که دو کرور دینار زر بود به تصرف آورد و
آن پول در آغاز سلطنت بابر در پیشرفت کارهایش خیلی
موثر افتاد. بابر با وجود آنکه در آن زمان بیش از
سیزده سال نداشت شعر می گفت و با وجود خردسالی، خوب هم
شعر می گفت. این شعر را هنگام مبارزه با عمویش امیر
احمد سروده است : مصراع اخیر به احتمال قریب به یقین
پس از واقعه تاریخی مزبور که به وسیله بابر در دو بیتی
بالا تضمین شده است، به صورت ضرب المثل درآمده در
النسه و افواه عمومی مصطلح گردیده است.
آنچه که عیان است چه
حاجت به بیان است
پرسی که تمنای تو از لعل لبم چیست آنجا که عیانست
چه حاجت به بیانست
خواهم که بنالم زغم هجر تو گویم آنجا که
عیانست چه حاجت به بیانست
با
ببر ستیزه مکن ای احمد احرار چالاکی و فرزانگی
ببر عیانست
گردیر بپایی و نصیحت نکنی گوش آنجا که عیان است
چه حاجت به بیانست
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 2:42 توسط ندا |
بعضی ها هنگام احسان و نیکوکاری هم دست از تعصب و تقید
برنمی دارند و از کیش و آیین و سایر معتقدات مذهبی سائل مستمند پرسش می
کنند به قسمی که آن بیچاره به جان می آید تا پشیزی در کف دستش گذارند
در حالی که نوع پروری و بشر دوستی از آن نوع احساسات و عواطف عالیه است
که ایمان و بی ایمانی را در حریم حرمتش راهی نیست به راه خود ادامه می
دهد و هر افتاده ای را که بر سر راه بیند دستگیری می کند. احسان و نیکوکاری با دین و مسلک کاری ندارد و بیچاره
در هر لباس بیچاره است و گرسنه به هر شکلی قابل ترحم می باشد. وقتی که
آدمی را خداوند به جان مضایقت نفرمود افراد ثروتمند و مستطیع مجاز
نیستند به نان دریغ ورزند. اگر چنین موردی پیش آید جواب این زمره از مردم را با
استفاده از عبارت مثلی بالا می دهند و می گویند : «نانش بده، ایمانش
مپرس» عبارت مثلی بالا در مواردی به کار می رود که
مدعی در مقابل مدارک مثبت، دست از لجاج بر ندارد و بدیهیات و
واضحات را با کمال بی پروایی انکار کند. در این گونه موارد از باب استشهاد و تمثیل گفته
می شود : «فلانی از بیخ عرب شد.» پیداست بزرگان و دانشمندان خراسان به مصداق «الناس
علی دین ملوکهم» از امرای خویش پیروی کرده همه تازی آموختند و در
زبان تازی تا آنجا پیش رفتند که غالب آنان را ذواللسانین می
نامیدند. در واقع چون ایرانیان در آن عصر و زمان حاضر به
قبول نفوذ بیگانگان نبودند و در عین حال قدرت مبارزه و مخالفت علنی
با هیئت حاکمه را هم نداشته اند لذا حس ملیت و وطن خواهی خویش را
در عبارت مثلی بالا قالب گیری کرده آن را به رخ مجذوبان و مرعوبان
عرب می کشیدند. مردی بود، دو زن داشت، یکی در سراب، دیگری در اندراب.
یک روز این مرد برای دیدن زن دیگرش از سراب حرکت می کند تا به اندراب
برود. بین راه رودخانه ای بود، در موقع عبور از آن می
افتد به آب و خیلی تلاش می کند و خسته می شود و تا صبح همانجا می ماند
در آنجا می گوید : «حالا سرابی میگه اندرابه، اندرابی میگه سرابه، دیگر
نمی دانند توی آب درحال شاراپ شاراپه»
نانش بده، نامش مپرس
از بیخ عرب شد
اهالی خراسان چون بازار خط و زبان عربی تا این پایه گرم و رایج
دیدند به جهت علاقه و دلبستگی خویش به فرهنگ و ادب پارسی، هر
ایرانی را که عربی می نوشت و یا به عربی صحبت می کرد از باب تعریض
و کنایه می گفتند : «فلانی از بیخ عرب شد» یعنی عرق و حمیت و نژاد
ایرانی بودن را فراموش کرده و یکسره به دامان عرب آویخته.
از آنجا که عبارت از بیخ عرب شد مترجم بیان و احساسات قاطبه
ایرانیان وطن دوست بود که پس از چندی همه جا ورد زبان گردید و رفته
رفته به صورت ضرب المثل درآمد.
سرابی می گوید اندراب است، اندرابی می
گوید سراب است
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 2:40 توسط ندا |
این ضرب المثل را در مورد کسانی می
گویند که اول کاری را با شتاب شروع می کنند و در آخر
خسته می شوند و دست از کار می کشند. روزی یک هولی را می بردند نمک بارش
کنند، در موقع رفتن پرسیدند : «هولی کجا می روی ؟» با
شادی گفت : «نمک، نمک، نمک». چون نمک بارش کردند و
برگشت، بارش سنگین بود و رنج می برد، پرسیدند : «هولی
از کجا می آیی؟» با بیچارگی و بدبختی گفت : «ن...
م...ک، ن... م...ک، ن... م...ک»
هولی نمکی سرش آمده
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 2:30 توسط ندا |
روزی تصميم گرفتم كه ديگر همه چيز را رها كنم. شغلم را، دوستانم را،
زندگي ام را!
به جنگلی
رفتم تا برای آخرين بار با خدا صحبت كنم. به خدا گفتم: آيا می توانی دليلی
برای ادامه زندگی برايم بياوری؟
و جواب او
مرا شگفت زده كرد.
او گفت : آيا
درخت سرخس و بامبو را می بينی؟
پاسخ دادم :
بلی.
فرمود:
هنگامی كه درخت بامبو و سرخس راآفريدم، به خوبی ازآنها مراقبت نمودم. به آنها نور
و غذای كافی دادم. دير زمانی نپاييد كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمين را فرا
گرفت اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع اميد نكردم. در دومين سال سرخسها بيشتر
رشد كردند و زيبايی خيره كننده ای به زمين بخشيدند اما همچنان از بامبوها خبری
نبود. من بامبوها را رها نكردم. در سالهای سوم و چهارم نيز بامبوها رشد نكردند.
اما من باز از آنها قطع اميد نكردم. در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمايان شد.
در مقايسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بيش از 100
فوت رسيد. 5 سال طول كشيده بود تا ريشه های بامبو به اندازه كافی قوی شوند.. ريشه
هايی كه بامبو را قوی می ساختند و آنچه را برای زندگی به آن نياز داشت را فراهم
می كرد.
خداوند در
ادامه فرمود: آيا می دانی در تمامی اين سالها كه تو درگير مبارزه با سختيها و
مشكلات بودی در حقيقت ريشه هايت را مستحكم می ساختی. من در تمامی اين مدت تو را
رها نكردم همانگونه كه بامبوها را رها نكردم.
گفت:
تو نيز بايد رشد كنی و قد بكشی، هر اندازه كه
بتوانی...
هرگز خودت را با ديگران مقايسه نكن. بامبو و سرخس دو گياه متفاوتند اما هر دو به
زيبايی جنگل كمك می كنن. زمان تو نيز فرا خواهد رسيد تو نيز رشد می كنی و قد می
كشی!
از او پرسيدم : من چقدر قد مي كشم.
در پاسخ از من پرسيد: بامبو چقدر رشد می كند؟
جواب دادم: هر چقدر كه بتواند.
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 2:29 توسط ندا |
علی
ابن ابیطالب : آدمی به گفتارش سنجیده می شود و به رفتارش ارزیابی می گردد،
چیزی بگو که کفه سخنت سنگین شود و کاری کن که قیمت رفتارت بالا رود. ویلیام
شکسپیر : گذشت زمان بر آن ها که منتظر می مانند بسیار کند، بر آن ها که می
هراسند بسیار تند، بر آن ها که زانوی غم در بغل می گیرند بستار طولانی،و
بر آن ها که به سرخوشی می گذرانند بسیار کوتاه است. اما، برآن ها که عشق
می ورزند، زمان راآغاز و پایانی نیست. فردریک نیچه : در عشق همیشه قطره ای جنون هست و در جنون هم همیشه قطره ای عقل. جرج آلن : اگر کسي را دوست داري، به او بگو. زيرا قلبها معمولاً با کلماتي که ناگفته ميمانند، ميشکنند . ناپلئون بناپارت : عفت در زن مانند شجاعت است در مرد ، من از مرد ترسو همچنان متنفرم که از زن نانجیب.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 23:46 توسط ندا |
بی تو
این عشق غریب است ، بهارم! برگرد نبودی من
برایت گریه کردم برای غصه هایت گریه کردم
این همه
فاصله آید به چه کارم؟ برگرد
آسمان
خسته تر از من ، وَ من از رفتن تو
پُرم از
ابر ، که همواره ببارم ، برگرد
سهمم از
شعر ، فقط گریه شده ، ماه ِ غزل !
ها . . .
دگر خاطره از خنده ندارم ، برگرد
صبر
بارانی من را که خزان دزدیده ست
قدر این
پنجره من تاب نیارم ، برگرد
من ِ
ققنوس صفت سوختم از تنهایی
تا کجا
شعله به دفتر بنگارم؟ برگرد
بی تو
اینجا قفسی تنگ تر از خاطره هاست
بی تو
این عشق غریب است ، بهارم! برگرد
من امشب بغض تلخم را شکستم
نشستم بی نهایت گریه کردم
چو در پسکوچه های چشمم امشب
ندیدم رد پایت گریه کردم
تو کوهم بودی و هستی کجایی
که من برشانه هایت گریه کردم
بگو ای آسمان با او که امشب
به یادش پا به پایت گریه کردم
چو بودی گریه میکردی به حالم
نبودی من به جایت گریه کردم.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 0:48 توسط ندا |
با زمین مهربان باش(دالای لاما) - آرزو دارم روزی این حقیقت به واقعیت مبدل شود كه همهی انسانها برابرند (مارتین لوتركینگ)
2- بهتر است روی پای خود بمیری تا روی زانوهایت زندگی كنی (رودی) 3- قطعاً خاك و كود لازم است تا گل سرخ بروید. اما گل سرخ نه خاك است و نه كود (پونگ) 4- بر روی زمین چیزی بزرگتر از انسان نیست و درانسان چیزی بزرگتر از فكر او (همیلتون) 5- عمر آنقدر كوتاه است كه نمیارزد آدم حقیر و كوچك بماند (دیزرائیلی) 6- چیزی ساده تر از بزرگی نیست آری ساده بودن همانا بزرگ بودن است (امرسون) 7- به نتیجه رسیدن امور مهم ، اغلب به انجام یافتن یا نیافتن امری به ظاهر كوچك بستگی دارد 8- آنكه خود را به امور كوچك سرگرم میكند چه بسا كه توانای كاهای بزرگ را ندارد (لاروشفوكو) 9- اگر طالب زندگی سالم و بالندگی رو می باشیم باید به حقیقت عشق بورزیم (اسكات پك) 10- زندگی بسیار مسحور كننده است فقط باید با عینك مناسبی به آن نگریست (دوما) * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
(چاردینی)
میتوانی در مقابلش هم دیوار بسازی، هم آسیاب بادی
تصمیم با تو است .. . .
زیباترین حکمت دوستی، به یاد هم بودن است، نه در کنار هم بودن . . .
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 20:11 توسط ندا |
تو فقط خدا خدا کن....
بازم امشب مثل هرشب تو دلت برام دعا کن
واسه عاشقا دعا کن که غریب روزگارن
تو فقط خدا خدا کن تو فقط خدا خدا کن
بازم امشب مثل هرشب تو دلت برام دعا کن
که خدا خودش می دونه حال و روز عاشقا رو
تو فقط خدا خدا کن تو فقط خدا خدا کن
نم نمک سکوت و بشکن زیر لب خدا خدا کن
بازم امشب مثل هر شب پر کن از صدات هوا رو
قرق سکوت و بشکن تازه کن ترانه ها رو
هفتا آسمونه اما یه ستاره هم ندارن
واسه عاشقت دعا کن که تو کار دل نمونه
تو فقط خدا خدا کن که
خدا خودش می دونه
بازم امشب مثل هرشب تو برای من دعا کن
تو فقط خدا خدا کن تو فقط خدا خدا کن
بازم امشب مثل هرشب تو دلت برام دعا کن
نم نمک سکوت و بشکن زیر لب خدا خدا کن
بازم امشب مثل هر شب پر کن از صدات هوا رو
قرق سکوت و بشکن تازه کن ترانه ها رو
بین عاشقا میبینه غربت دلای ما رو
اونی که واژه به واژه می شنوه نگفته هاتو
با طلوع هر ترانه بال و پر میده صداتو
بازم امشب مثل هر شب تو برای من دعا کن
تو فقط خدا خدا کن تو فقط خدا خدا کن
بازم امشب مثل هر شب تو برای من دعا کن
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 1:52 توسط ندا |
عاشق ترین عاشق دنیا هر جا که باشی میتونی صدای پای عشق رو بشنوی باید بری رو موجش ، قد تاپ تاپ قلبت اونوقت ، اگه بتونی تیکه های قلبها رو بهم بچسبونی میتونی
آخر عشق رو هم ببینی . میدونم اگه به اندازه ی لحظه ای تو هر قلبی زندگی کنم
میتونم عاشق ترین عاشق دنیا بشم به فرشته ها بگو که درها رو باز کنن فرشته هایی که تو قلبها زندگی میکنن فرشته ی تو فرشته ی او فرشته های ساکن تمام قلبهای دنیا ...... من می خوام عاشق ترین عاشق دنیا بشم عاشق همه ی مردم دنیا .........
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 1:49 توسط ندا |
دیدی که رسوا شد دلم
دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم
دیدی که من با این دل
بی آرزو عاشق شدم
با آن همه آزادگی
بر زلف او عاشق شدم
عاشق شدم
ای وای اگر صیاد من
غافل شود از یاد من
قدرم نداند
فریاد اگر از کوی خود
وز رشته ی گیسوی خود
بازم رهاند
دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم
در پیش بی دردان چرا
فریاد بی حاصل کنم
گر شکوه ای دارم ز دل
با یار صاحبدل کنم
وای ز دردی که درمان ندارد
فتادم به راهی که پایان ندارد
از گل شنیدم بوی او
مستانه رفتم سوی او
تا چون غبار کوی او
در کوی جان منزل کند
وای ز دردی که درمان ندارد
فتادم به راهی که پایان ندارد
دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم
دیدی که در گرداب غم
از فتنه ی گردون رهی
افتادم و سرگشته چون
امواج دریا شد دلم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 1:44 توسط ندا |



اینم رقص عروس خانم :



این دیگه خیلی لاوه ، موقع تانگو منصور سرشو می زاره
روی شونه عروس خانم :

اینم خانم « شادی » مادر منصور :


معین عزیز به خاطر رفاقتی که این چند ساله با منصور داشت ،
شب عروسی از اول تا آخر مجلس در حال خوندن بود :




شهبال شب پره و همسرش و دخترش :


حمید شب خیز ، همسرش ماندانا و دخترش پانته آ :

از چپ به راست ، نادر رفیعی و همسرش ، مهدی ذکایی :

مهران صفریان و دوست دخترش که مجری شبکه پن هست :

مهران توکلی و همسرش :

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 0:8 توسط ندا |
هر کس برحسب تصادف یا شانس و اقبال
و یا به طور کلی بر اثر سعی و تلاش پی گیرش توفیقاتی
حاصل کند اصطلاحا گفته می شود فلانی نقش آورده است
یعنی محرومیت ها و ناکامی های گذشته را جبران کرد و در
انجام مقصود به مراد دل رسید. اکنون باید دید نقش چیست و چه عاملی
موجب گردیده که به صورت ضرب المثل درآمده است. در ادوار گذشته از بازی ها و
تفریحات نیمه سالم که مور توجه و تعلق خاطر غالب
جوانان از طبقه ی سوم و چهارم بود بازی سه قاپ در صف
اول جای داشت. این بازی همان طوری که از نامش برمی آید
از سه قاپ تشکیل شده و هر قاپ چهار گوشه ی غیرمنظم
دارد، یک طرف آن محدب، طرف دیگر و سطوح جانبی آن مقعر
است. طرف محدب را «بوک»
طرف مقعر را «جیک»
و از دو سطح جانبی طرف ناصاف سرکج را «اسب»
و طرف دیگر را که نسبتا ناصاف است «خر»
می گویند. بدیهی است سلامت و اصالت قاپ ها
باید قبلا از طرف داور کاسه کوزه دار تضمین شده باشد و
آنگاه بازی ادامه پیدا کند.
1- اگر اسب با دوجیک
بنشیند، آن را نقش یا تک، نقش یا یک پا نقش و یا تک
نقش اسبی می گویند که قاپ انداز همان مبلغ شرط بندی را
از طرف مقابل می برد.
2- اگر خر با دو بوک
بنشیند آن را تک نقش خری می گویند که مانند تک نقش
اسبی فقط یک سر می برد.
3- اگر فقط دو تا از
قاپ ها به شکل اسب و قاپ سوم به شکل جیک یا بوک بنشیند
این شکل دو اسب نامیده می شود که در واقع دو تا نقش به
حساب می آید و دو سر می برد.
4- اگر فقط دو تا از
قاپ ها به شکل خر بایستد و قاپ سوم به شکل جیک یا بوک
بنشیند این شکل را دو خر می نامند که مثل دو اسب دو
برابر داو بازی برنده می شود. 5
و 6 - اگر هر سه قاپ
به شکل خر یا اسب بایستند این شکل را سه خر یا سه اسب
گویند که قاپ انداز سه برابر آنچه را که حریفان شرط
بسته اند برنده می شود. ضمنا باید دانست که این نقش را نقش
خرکی می گویند که در میان عوام الناس به صورت ضرب
المثل درآمده است. با این ترتیب به طوری که ملاحظه شد
نقش آوردن مراحل ششگانه دارد و کمال مطلوب هر قاپ باز
این است که نقش سه اسب و سه خر بیاورد. اگر این دو نقش که به ندرت اتفاق می
افتد برای قاپ باز دست نداد نقش دو اسب و دو خر و یا
لااقل تک نقش اسبی و تک نقش خری برایش حاصل آید که در
هر صورت مقصود نقش آوردن و برنده شدن است و به همین
ملاحظات رفته رفته به صورت ضرب المثل درآمده مجازا در
موارد مشابه مورد استعمال و استناد قرار می گیرد.
نقش آوردن
نقش در کتب و فرهنگ ها به معانی : تصویر، شبیه، صورت و
شکل تمثال، پیکر و ... آمده است ولی در این ضرب المثل
واژه ی نقش را از نظر معنی و مفهوم، نه از جهت ریشه
اشتقاقی، نباید مشتق و متفرع از نقاشی و نقش و نگار
دانست بلکه از اصطلاحات بازی است که به همان جهت و سبب
مورد استناد و تمثیل قرار گرفته است.
طرز بازی سه قاپ این است که چند نفر بر روی زمین به
طور چمباتمه می نشینند و هر کدام به نوبت سه قاپ را در
لای انگشتان دست راست خود قرار می دهند و یک جا به
زمین می اندازند.
شگردبازی این است که قاپ باز، پس انداختن قاپ ها کف
دستش را محکم به پهلوی رانش بکوبد تا صدایی از آن
برخیزد. برد و باخت در بازی سه قاپ به طرز قرار گرفتن
قاپ ها در روی زمین ارتباط دارد و قبل از آنکه قاپ ها
به زمین انداخته شود سایر بازیکنان هر کدام به دلخواه
خود مبلغی می خوانند و آن گاه سه قاپ انداخته می شود.
به طور کلی در بازی سه قاپ سه شکل عمده وجود دارد به
نام «نقش» و «بز» و «بهار» که نقش می برد و بز می بازد
و برای بهار برد و باختی مترتب نیست.
تعداد نقش ها شش شکل، تعداد بزها پنج شکل و تعداد
بهارها هجده شکل است که به اقتضای مقال فقط شش صورت
نقش را که برای ریزنده ی قاپ موجب برد می شود شرح می
دهد :
چنانچه هر سه قاپ به شکل اسب بایستد این شکل را سه اسب
می نامند که مانند شکل سه خر سه برابر داو بازی برنده
می شود.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 21:54 توسط ندا |
هنگامی كه یك نفر گرفتار مصیبتی شده
و روی ندانم كاری مصیبت تازه ای هم برای خودش فراهم می
كند این مثل را می گویند. یك قوزی بود كه خیلی غصه می خورد كه
چرا قوز دارد؟ یك شب مهتابی از خواب بیدار شد خیال كرد
سحر شده، بلند شد رفت حمام. از سر تون حمام كه رد شد
صدای ساز و آواز به گوشش خورد. اعتنا نكرد و رفت تو.
سر بینه كه داشت لخت می شد حمامی را خوب نگاه نكرد و
ملتفت نشد كه سر بینه نشسته. وارد گرم خانه كه شد دید
جماعتی بزن و بكوب دارند و مثل اینكه عروسی داشته
باشند می زنند و می رقصند. او هم بنا كرد به آواز
خواندن و رقصیدن و خوشحالی كردن. درضمن اینكه می رقصید دید پاهای
آنها سم دارد. آن وقت بود فهمید كه آنها از ما بهتران
هستند. اگرچه خیلی ترسید اما خودش را به خدا سپرد و به
روی آنها هم نیاورد.
قوز بالاقوز
از ما بهتران هم كه داشتند می زدند و می رقصیدند
فهمیدند كه او از خودشان نیست ولی از رفتارش خوششان
آمد و قوزش را برداشتند. فردا رفیقش كه او هم قوزی بود
از او پرسید : «تو چكار كردی كه قوزت صاف شد؟» او هم
ماجرای آن شب را تعریف كرد. چند شب بعد رفیقش رفت حمام.
دید باز حضرات آنجا جمع شده اند خیال كرد كه همین كه
برقصد از ما بهتران خوششان می آید.
وقتی كه او شروع كرد به رقصیدن و آواز خواندن و
خوشحالی كردن، از ما بهتران كه آن شب عزادار بودند
اوقاتشان تلخ شد. قوز آن بابا را آوردند گذاشتند بالای
قوزش آن وقت بود كه فهمید كار بی مورد كرده، گفت : «ای
وای دیدی كه چه به روزم شد، قوزی بالای قوزم شد !»
مضمون این تمثیل را شاعری به نظم آورده است و در قالب
مثنوی ساده ای گنجانده است كه این قطعه را آقای احمد
نوروزی در اختیار ما گذاشته اند و نقل آن را در اینجا
خالی از فایده نمی دانم با این توضیح كه آقای نوروزی
نام سراینده آن را نمی دانستند و ما هم نتوانستیم نام
سراینده را پیدا كنیم وگرنه ذكر نام وی در اینجا ضروری
بود.
شبی گوژپشتی به حمام شد
عروسی جن دید و گلفام شد
برقصید و خندید و خنداندشان به
شادی به نام نكو خواندشان
ورا جنیان دوست پنداشتند
زپشت وی آن گوژ برداشتند
دگر گوژپشتی چو این را شنید
شبی سوی حمام جنی دوید
در آن شب عزیزی زجن مرده بود كه هریك
زاهلش دل افسرده بود
در آن بزم ماتم كه بد جای غم
نهاد آن نگونبخت شادان قدم
ندانسته رقصید دارای قوز
نهادند قوزیش بالای قوز
خردمند هر كار برجا كند است
آنكه هر كار هر جا كند
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 21:48 توسط ندا |
روزی یک نفر چوپان در بیابان می گذشت تا زمین
علف دار خوبی برای گوسفندان خود پیدا کند. دید جنگل آتش گرفته،
ماری هم در میان آتش مانده است، با خود گفت : «خوب است که این مار
را از آتش نجات بدهم» رفت مار را برداشت در توبره کرد و رفت که از
آتش بگذرد. یکدفعه مار سر از توبره درآورد و گفت : «اشهدت را بگو
که میخواهم تو را نیش بزنم» چوپان بیچاره گفت : «خیلی خب این هم مزد من بود؟
بیا بریم از سه تا موجود دیگر بپرسیم اگر گفتند سزای نیکی بدی است
مرا نیش بزن والا از توبره بیا بیرون و برو» مار گفت : «بسیار خب»
رفتند و رفتند تا رسیدند به جوی آبی، چوپان از آب پرسید : «آیا
سزای نیکی بدی است؟» آب گفت : «بلی» چوپان پرسید : «چرا؟» آب گفت :
«برای اینکه از من زراعت می کنی و سر جوی آب بعد از آب خوردن دست و
روی خودت را می شویی و آب دهانت را در من می اندازی» در اینجا چوپان بیچاره یک سوال را باخت و ناامید
شد. مار گفت : «دیدی که یک سوال را باختی، برو تا دو سوال دیگر را
بکنی» چوپان راه افتاد و رفت و رفت تا رسید به درختی، چوپان از
درخت پرسید : «آیا سزای نیکی بدی است؟» درخت گفت : «بلی» چوپان باز
دلش شکست و پرسید : «چرا؟» درخت گفت : «شما می آیید پای درخت که من
باشم در سایه ام استراحت می کنید از میوه ام می خورید، برگم را به
گوسفندانتان می دهید و در آخر هم شاخه های مرا برای چوبدست می
شکنید» در اینجا امید چوپان قطع شد مار گفت : «دیدی دو
سوال را باختی یک سوال دیگر داری» چوپان راه افتاد و رفت و رفت تا
رسید به یک روباهی، چوپان تا به روباه رسید گفت : «شیخ روباه بگو
ببینم سزای نیکی بدی است؟» روباه گفت : «باید من اصل مطلب را بدانم
بعد بگویم» چوپان داستان آتش گرفتن جنگل و گرفتار بودن مار را برای
روباه تعریف کرد. روباه با خود فکری کرد و گفت : «من اول باید
ببینم وقتی که تو مار را توی توبره کردی چطور به میان توبره رفت
حالا هم مار را با توبره به زمین بگذار و مار یک مرتبه دیگر برود
به میان توبره که من ببینم و دربیایید که فتوی بدهم» مار از توبره درآمد به محض اینکه رفت به میان
توبره روباه گفت : «امانش نده ! بزن با سنگ او را بکش که سزای نیکی
بدی است و این را هم در گوش بگیر که دوباره مار را در آستین خود
راه ندهی !» فردوسی بزرگ نیز می فرمایند : این مصراع و مثل غالبا از باب شوخی و هزل گفته می
شود نه جد، ولی از آنجا که به صورت ضرب المثل درآمده لابد و ناگزیر بودیم ریشه ی
تاریخی آن را در این مختصر بیاوریم. «میرزا آقاخان نوری» ملقب به «اعتمادالدوله» از
شخصیت های بارز و موثر کشور در عهد سلطنت ناصرالدین شاه قاجار بود. نام اصلیش میرزا
نصرالله پسر میرزا اسدالله خان نوری است و نسب خود را به «ابی صلت هروی» می رساند.
در موقع فوت محمد شاه در اصفهان حسن خدمتی به خرج داد و مورد لطف و عنایت فرزندش
واقع شد و در غالب دسایس و توطئه هایی که به تحریک و تقویت مهد علیا مادر ناصر
الدین شاه علیه میرزا تقی خان امیرکبیر به عمل می آمد دست داشت. چون در آبان ماه سال 1330 هجری قمری امیر کبیر از
صدارت عزل و به کاشان تبعید شد میرزا آقا خان نوری به صدراعظمی ایران منصوب گردید
ولی به قول شادروان محمود : «برای قبولی مقام صدارت دو شرط مهم نمود؛ یکی اینکه
میرزا تقی خان اتابک اعظم معدوم الاثر شود. دیگر آن که روزی از میرزا آقا خان خطا و
خیانتی دیده شود یا سعایتی به عمل آید او درامان باشد و به هلاکت نرسد.» میرزا آقا خان نوری دچار یبوست مزاج بود و اغلب
دچار خشم و بدخلقی هرگاه پیشخدمت صبح ها یک ظرف آب آلو به صدر اعظم می داد آن روز
کاغذها زودتر امضا و رد می شد و روزهایی که آب آلو مصرف نشده بود اغلب به اوقات
تلخی می گذشت. کسانی که فرمان حکومت جایی را می خواستند روز قبل به پیشخدمت او یک
هدیه و رشوه ای می دادند که مواظب باشد و صبح روز بعد آب آلو به میرزا آقا خان بدهد. چنان شده بود که اهل توقع هروقت کاری داشتند به
همدیگر توصیه می کردند که آب آلو یادت نرود !
سزای نیکی بدی است
سر ناکسان را
برافراشتن وز آنان امید بهی داشتن
سر رشته خویش گم کردن است به جیب اندرون مار پروردن است
شغال بیشه
مازندران را ندرد جز سگ مازندرانی
هنوز سال مرگ امیر نظام، آن مرد بزرگ و تاریخی درست برگزار نشده بود که میرزا آقا
خان برای قدردانی از همراهی های دولت انگلیس قباله هرات را مسجل کرده به آنها
واگذار نمود.
آیا نمی شود احتمال داد که این آب آلو در تسریع امضای قرارداد پاریس هم موثر بوده
باشد؟
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 21:41 توسط ندا |
روزي
لقمان به پسرش گفت امروز به تو سه پند مي دهم که کامروا شوي:
پسر لقمان گفت اي پدر ما
يک خانواده بسيار فقير هستيم چطور من مي توانم اين کارها را انجام دهم؟
لقمان جواب داد:
مردي
در کنار ساحل دورافتاده اي قدم ميزد. مردي را در فاصله دور مي بيند که مدام خم
ميشود و چيزي را از روي زمين بر ميدارد و توي اقيانوس پرت ميکند. نزديک تر مي
شود، ميبيند مردي بومي صدفهايي را که به ساحل ميافتد در آب مياندازد.
مايكل،
راننده اتوبوس شهري، مثل هميشه اول صبح اتوبوسش را روشن كرد و در مسير هميشگي شروع
به كار كرد. در چند ايستگاه اول همه چيز مثل معمول بود و تعدادي مسافر پياده مي
شدند و چند نفر هم سوار مي شدند. در ايستگاه بعدي، يك مرد با هيكل بزرگ، قيافه اي
خشن و رفتاري عجيب سوار شد..
او در حالي كه به
مايكل زل زده بود گفت: «تام هيكل پولي نمي ده!» و رفت و نشست.
مايكل كه تقريباً
ريز جثه بود و اساساً آدم ملايمي بود چيزي نگفت اما راضي هم نبود. روز بعد هم
دوباره همين اتفاق افتاد و مرد هيكلي سوار شد و با گفتن همان جمله، رفت و روي صندلي
نشست و روز بعد و روز بعد...
اين اتفاق كه به
كابوسي براي مايكل تبديل شده بود خيلي او را آزار مي داد. بعد از مدتي مايكل ديگر
نمي تواست اين موضوع را تحمل كند و بايد با او برخورد مي كرد. اما چطوري از پس آن
هيكل بر مي آمد؟ بنابراين در چند كلاس بدنسازي، كاراته و جودو و ... ثبت نام كرد.
در پايان تابستان، مايكل به اندازه كافي آماده شده بود و اعتماد به نفس لازم را هم
پيدا كرده بود.
بنابراين روز بعدي
كه مرد هيكلي سوار اتوبوس شد و گفت: «تام هيكل پولي نمي ده!»
مايكل ايستاد، به
او زل زد و فرياد زد: «براي چي؟»
مرد هيكلي با چهره
اي متعجب و ترسان گفت: «تام هيكل كارت استفاده رايگان داره.»
پيش از اتخاذ هر اقدام و تلاشي براي حل مسائل، ابتدا مطمئن
شويد كه آيا اصلاً مسئله اي وجود دارد يا خير!
جمله روز :
کسی
که دارای عزمی راسخ است جهان را مطابق میل خویش عوض می کند .
گوته
اول اين
که سعي کن در زندگي بهترين غذاي جهان را بخوري!
دوم اين
که در بهترين بستر و رختخواب جهان بخوابي!
و سوم
اين که در بهترين کاخها و خانه هاي جهان زندگي کني!!!
اگر کمي ديرتر
و کمتر غذا بخوري هر غذايي که مي خوري طعم بهترين غذاي جهان را مي دهد.
اگر بيشتر کار کني و
کمي ديرتر بخوابي در هر جا که خوابيده اي احساس مي کني بهترين خوابگاه جهان است
و اگر با مردم دوستي کني، در
قلب آنها جاي مي گيري و آن وقت بهترين خانه هاي جهان مال توست
- صبح بخير رفيق، خيلي دلم ميخواهد
بدانم چه ميکني؟
- اين صدفها را در داخل اقيانوس مي
اندازم. الآن موقع مد درياست و اين صدف ها را به ساحل دريا آورده و اگر آنها را توي
آب نيندازم از کمبود اکسيژن خواهند مرد.
- دوست من! حرف تو را مي فهمم ولي در
اين ساحل هزاران صدف اين شکلي وجود دارد. تو که نميتواني آنها را به آب برگرداني
خيلي زياد هستند و تازه همين يک ساحل نيست. نمي بيني کار تو هيچ فرقي در اوضاع
ايجاد نميکند؟
مرد بومي لبخندي زد و خم شد و دوباره
صدفي برداشت و به داخل دريا انداخت و گفت:
"براي اين يکي
اوضاع فرق کرد…
!"
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 21:36 توسط ندا |
اصطلاح بالا در امثله سائره کنایه
از پکری و نکبت و ادبار است که در مورد افراد سرخورده
و وارفته و ورشکسته به کار می رود. سبیل درباریان و ملازمان دستگاه
سلاطین و حکام صفوی برای ایرانیان هوشمند، بخصوص
اصفهانی های زیرک و باریک بین، فی الواقع در حکم میزان
سنج بود که از شکل و هیئت آن به میزان لطف و مرحمت
سلطان و مافوق نسبت به صاحب سبیل پی می بردند. فی
المثل سبیل پر پشت و شفاف که تا بنا گوش می رفت و در
پایان چند پیچ می خورد و به سوی بالا دایره وار حلقه
می زد دلیل بر شدت علاقه و مرحمت سلطان بود که هر روز
صاحب سبیل را به حضور می پذیرفت و با او به مکالمه و
مشاوره می پرداخت. هر قدر که تعداد حلقه ها و شفافیت
سبیل کمتر جلوه می کرد به همان نسبت معلوم می شد که
میزان لطف و عنایت سلطان یا حاکم وقت نقصان پذیرفته
است. چنانچه سبیل ها به کلی از رونق و جلا می افتاد و
به علت نداشتن چربی و چسبندگی به سمت پایین متمایل و
یا به اصطلاح سبیل آویزان می شد این آویزان شدن سبیل
ها را بر بی مهری مافوق و کم پولی و احیانا مقروض و
بدهکار بودن صاحب سبیل تلقی می کردند. تا آنجا که بر اثر کثرت استعمال و
اصطلاح به صورت ضرب المثل در آمد از آن در موارد مشابه
که حاکی از نکبت و ادبار و افلاس باشد استشهاد و تمثیل
می کنند.
سبیلش آویزان شد
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 1:3 توسط ندا |
چندین
سال پیش بود . ما در یک خانواده خیلی فقیر در یک ده دور
افتاده ، توی یک کلبه کوچك زندگی می کردیم . روزها در
مزرعه کار می کردیم و شبها از خستگی خوابمان می برد.
کلبه ما نه اتاقی
داشت، نه اسباب و اثاثیه ای، نه نور کافی ...
از برداشت محصول
آنقدر گیرمان می آمد که شکم پدر و مادر و سه تا بچه سیر بشود . یادم می
آید یک سال كه نمی دانم به چه علتی محصولمان بی دلیل بیشتر از سالهای
پیش شده بود، بیشتر از همیشه پول گرفتیم. یك شب مامان ذوق زده یك مجله
خاک خورده و کهنه را از توی صندوق کشید بیرون و از توش یه عکس خیلی
خوشگل از یك آینه نشانمان داد . همه با چشمهای هیجان زده عکس را نگاه
می کردیم . مامان گفت بیایید این آینه را بخریم، حالا که کمی پول داریم،
این هم خیلی خوشگل است...
ما پیش از این هیچوقت
آینه نداشتیم، این هیجان انگیزترین اتفاقی بود که می توانست برایمان بیفتد
. پول کافی هم برای خریدش داشتیم . پول را دادیم به همسایه تا وقتی به
شهر می رود آن آینه را برایمان بخرد . آفتاب نزده باید حرکت می کرد،
از ده ما تا شهر حداقل پنج فرسخ راه بود، یعنی یک روز پیاده روی، تازه
اگر تند راه می رفت.
سه روز بعد وقتی همه داشتیم
در مزرعه کار می کردیم، صدای همسایمان را شنیدیم که یك بسته را از دور
به ما نشان می داد . چند دقیقه بعد همه در کلبه دور مامان جمع شدیم .
وقتی بسته را باز کرد مامان اولین کسی بود که جیغ زد : "وای ی ی ی ...
حسین آقا، تو همیشه می گفتی من خوشگلم، واقعا" من خوشگلم!
بابا آینه را گرفت
دستش و نگاهی در آن کرد . همینطوری که سیبیلهایش را می مالید و لبخند
ریزی میزد با آن صدای کلفتش گفت: آره منم خشنم، اما جذابم، نه ؟!
نفر بعدی آبجی کوچیکه
بود: مامان، واقعا چشمهام به تو رفته ها!
آبجی بزرگه نفر بعدی
بود که با هیجان و چشمهای ورقلمبیده به آینه نگاه می کرد: می دونستم
موهام رو اینطوری می بندم خیلی بهم میاد!
با عجله آینه را از
دستش قاپیدم و در آن نگاه کردم...
می دانید در چهار
سالگی یك قاطر به صورتم لگد زده بود و به قول معروف صورتم از ریخت
افتاده بود. وقتی تصویرم را دیدم، یكهو داد زدم: من زشتم ! من زشتم!
بدنم می لرزید، دلم می خواست آینه را بشکنم، همینطور که دانه های اشک
از چشمانم سرازیر بود به بابا گفتم : یعنی من همیشه همین ریختی بودم ؟
- آره عزیزم، همیشه
همین ریختی بودی.
- اونوقت تو همیشه من
رو دوست داشتی ؟
- آره پسرم، همیشه
دوستت داشتم.
- چرا ؟ آخه چرا
دوستم داری ؟
- چون تو مال من
هستی!
سالها از آن قضیه
گذشته، حالا من هر صبح صادقانه به خودم نگاه می کنم و می بینم ظاهرم
زشت است. آن وقت از خدا می پرسم : یعنی واقعاً دوستم داری ؟
و او در جوابم می
گوید: بله.
و وقتی به او می گویم
چرا دوستم داری ؟
به من لبخند می زند و
می گوید: چون تو مال من هستی...
جمله
روز :
از انسانها غمی به دل نگیر؛ زیرا خود آنها نیز غمگین
اند؛ با آنکه
تنهایند ولی از خود میگریزند زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود
شک دارند؛ پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته
باشند …
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 1:0 توسط ندا |
در این جهان ناپایدار چه بسیار
افرادی هستند که به مقتضای زمان و مکان کار می کنند و
در همه حال مصالح شخصی را از نظر دور نمی دارند. برای
این دسته از مردم فرق نمی کند علی مصدر کار باشد یا
معاویه. حقیقت و مجاز در نظر مصلحت بین این
گونه افراد علی الوسویه است. عبدالرحمن بن صخرازدی یا
الدوسی معروف به ابوهریره فقیرترین اصحاب رسول و از
عشیره سلیم بن فهم بود. نامش به عهد جاهلیت عبد قیس یا
عبدشمس بود و به سال غزوه خیبر که مسلمانان شد نامش به
عبدالرحمن تبدیل پذیرفت. مشهور است که ابوهریره در محاربات
صفین حاضر و ناظر بود ولی در جنگ شرکت نداشت. کارش این
بود که موقع صرف طعام نزد معاویه می رفت و در کنار
سفره چرب و نرمش می نشست. هنگام نماز و در پشت سر علی
بن ابی طالب نماز می خواند ولی به هنگام مصاف از معرکه
جنگ دور می شد و در گوشه ای مبارزه دلاوران را تماشا
می کرد ! وقتی علت این سه حالت را از او سوال کردند در
پاسخ گفت : «الصلوه خلف علی اتم. مضیرة معاویة
ادسم، و ترک القتال اسلم !» یعنی : «نماز در پشت سر
علی کامل ترین نمازهاست. غذای معاویه چرب ترین غذاها و
احتراز از جنگ و کشتار سالم ترین کارهاست !» به همین
جهت ابوهریره به شیخ المضیره معروف گردید و عبارت بالا
صورت ضرب المثل پیدا کرد.
هم آش معاویه را می
خورد، هم نماز علی را می خواند!
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 0:55 توسط ندا |
باز کن پنجره را بوی رضا می آید باز کن پنجره را بوی کسی می آید باز کن پنجره و فوج ملائک را بین یارب این بارگه کیست که از بام و درش تربت کیست در اینجا که ز هر ذره آن مشهد کیست در اینجا که ز هر گوشه آن مرقد ضامن آهوست، مگر کز حرمش زار و بیمار غم اویم و می بینم، اینک ای رضا جان، منم آن کفتر وحشی غریب
بوی
تسلیم و رضا از همه جا می آید
که
از انفاس خوشش بوی خدا می آید
که
به پابوسیش از اوج سما می آید
بوی
گل، بوی صفا، بوی خدا می آید
بوی
محبوب شه کرب وبلا می آید
عطر
پاک گل سرخ شهدا می آید
بوی
معصومه ز قم بر دل ما می آید؟
که
طبیب دلم از دار شفا می آید
که
به طوف حرمت با رفقا می آید
+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 0:25 توسط ندا |
یک چشم زدن غافل از آن ماه نباشیم
شاید که نگاهی کند، آگاه نباشیم
گفتم به مهدی بر من عاشق نظر کن
گفتا تو هم از معصیت صرف نظر کن
گفتم به نام نامیت هر دم بنازم
گفتا که از اعمال نیکت سرفرازم
گفتم که دیدار تو باشد آرزویم
گفتا که در کوی عمل کن جستجویم
گفتم بیا جانم پر از شهد صفا کن
گفتا به عهد بندگی با حق وفا کن
گفتم به مهدی بر من دلخسته رو کن
گفتا ز تقوا کسب عز و آبرو کن
گفتم دلم با نور ایمان منجلی کن
گفتا تمسک بر کتاب و هم عمل کن
گفتم ز حق دارم تمنای سکینه
گفتا بشوی از دل غبار حقد و کینه
گفتم رخت را از من واله مگردان
گفتا دلی را با ستم از خود مرنجان
گفتم به جان مادرت من را دعا کن
گفتا که جانت پاک از بهر خدا کن
گفتم ز هجران تو قلبی تنگ دارم
گفتا ز قول بی عمل من ننگ دارم
گفتم دمی با من ز رافت گفتگو کن
گفتا به آب دیده دل را شستشو کن
گفتم دلم از بند غم آزاد گردان
گفتا که دل با یاد حق آباد گردان
گفتم که شام تا دلها را سحر کن
گفتا دعا همواره با اشک بصر کن
گفتم که از هجران رویت بی قرارم
گفتا که روز وصل را در انتظارم
+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 0:22 توسط ندا |
در روزگاران قدیم مردی بود ثروتمند و این مرد
فرزندی داشت عیاش. هرچه پدر به فرزند خود نصیحت می کرد که با
دوستان بد معاشرت مکن و دست از این ولخرجی ها بردار که دوست ناباب
بدرد نمی خورد و اینها عاشق پولت هستند، جوان جاهل قبول نمی کرد تا
اینکه مرگ پدر می رسد پدر می گوید فرزند با تو وصیتی دارم من از
دنیا می روم ولی در آن مطبخ کوچک را قفل کردم و این کلیدش را به
دست تو می دهم، در توی آن مطبخ یک بند به سقف آویزان است هر موقع
که دست تو از همه جا کوتاه شد و راهی به جایی نبردی برو آن بند را
بینداز گردن خودت و خودت را خفه کن که زندگی دیگر به دردت نمی
خورد. پدر از دنیا می رود و پسر با دوستان و معاشران
خود آنقدر افراط می کند و به عیاشی می گذراند که هرچه ثروت دارد
تمام می شود و چیزی باقی نمی ماند. دوستان و آشنایان او که وضع را
چنین می بینند از دور او پراکنده می شوند. پسر در بهت و حیرت فرو
می رود و به یاد نصیحت های پدر می افتد و پشیمان می شود و برای
اینکه کمی از دلتنگی بیرون بیاید یک روز دو تا تخم مرغ و یک گرده
نان درست می کند و روانه ی صحرا می شود که به یاد گذشته در لب جویی
یا سبزه ای روز خود را به شب برساند و می آید از خانه بیرون و راهی
بیابان می شود تا می رسد بر لب جوی آب. رفقا شروع می کنند به قاه قاه خندیدن و رفیق خود
را مسخره کردن که بابا مگر مجبوری دروغ بسازی گرسنه هستی بگو گرسنه
هستم ما هم لقمه نانی به تو می دهیم دیگر نمی خواهد که دروغ سرهم
بکنی پسر ناراحت می شود و پهلوی رفقا هم نمی ماند. چیزی هم نمی
خورد و راهی منزل می شود منزل که می رسد به یاد حرف های پدر می
افتد می گوید خدا بیامرز پدرم می دانست که من درمانده می شوم که
همچه وصیتی کرد حالا وقتش رسیده که بروم در مطبخ و خود را با طنابی
که پدرم می گفت حلق آویز کنم. می رود در مطبخ و طناب را می اندازد گردن خود
تکان می دهد یک وقت یک کیسه ای از سقف می افتد پایین. وقتی پسر می
آید نگاه می کند می بیند پر از جواهر است می گوید خدا ترا بیامرزد
پدر که مرا نجات دادی. بعد می آید ده نفر گردن کلفت با چماق دعوت
می کند و هفت رنگ غذا هم درست می کند و دوستان عزیز ! خود را هم
دعوت می کند. وقتی دوستان می آیند و می فهمند که دم و دستگاه رو به
راه است به چاپلوسی می افتند و از او معذرت می خواهند. خلاصه در اتاق به دور هم جمع می شوند و بگو و
بخند شروع می شود. در این موقع پسر می گوید حکایتی دارم. من امروز
دیدم یک بزغاله وسط دو پای کلاغی بود و کلاغ پرواز کرد و بزغاله را
برد. رفقا می گویند عجب نیست درست می گویی، ممکن است. پسر می گوید قرمساق ها پدرسگ ها من گفتم یک
دستمال کوچک را کلاغ برداشت شما مرا مسخره کردید حالا چطور می
گویید کلاغ یک بزغاله را می تواند از زمین بلند کند و چماق دارها
را صدا می کند. کتک مفصلی به آنها می زند و بیرونشان می کند و می
گوید شما دوست نیستید عاشق پول هستید و غذاها را می دهد به چماق
دارها می خورند و بعد هم راه زندگی خود را عوض می کند.
قربون بند کیفتم تا پول داری رفیقتم
دستمال خود را می گذارد و کفش خود را در می آورد که آبی به صورت
بزند و پایی بشوید در این موقع کلاغی از آسمان به زیر می آید و
دستمال را به نوک خود می گیرد و می برد. پسر ناراحت و افسرده به
راه می افتد با شکم گرسنه تا می رسد به جایی که می بیند رفقای سابق
او در لب جو نشسته و به عیش و نوش مشغولند. می رود به طرف آنها
سلام می کند و آنها با او تعارف خشکی می کنند و می گویند بفرمایید
و پهلوی آنها می نشیند و سر صحبت را باز می کند و می گوید که از
خانه آمدم بیرون دو تا تخم مرغ و یک گرده نان داشتم لب جویی نشستم
که صورتم بشویم کلاغی آن را برداشت و برد و حال آمدم که روز خود را
با شما بگذرانم.
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 16:31 توسط ندا |
روزی
مردی
داخل
چاله ای
افتاد
و
بسيار
دردش
آمد ...
یک
روحانی
او
را
دید
و
گفت
:حتما
گناهی
انجام
داده
ای!
یک
دانشمند
عمق
چاله و رطوبت خاک آن
را
اندازه
گرفت!
یک
روزنامه
نگار
در
مورد
دردهایش
با
او
مصاحبه
کرد!
یک
یوگيست
به
او
گفت
:
این
چاله
و
همچنين
دردت
فقط
در
ذهن
تو
هستند
در
واقعيت
وجود
ندارند!!!
یک
پزشک
برای
او
دو
قرص
آسپرین
پایين
انداخت!
یک
پرستار
کنار
چاله ایستاد
و
با
او
گریه
کرد!
یک
روانشناس
او
را
تحریک
کرد
تا
دلایلی
را
که
پدر
و
مادرش
او
را
آماده
افتادن
به داخل
چاله کرده
بودند
پيدا
کند!
یک تقویت
کننده
فکر
او
را
نصيحت
کرد
که :
خواستن
توانستن
است!
یک
فرد
خوشبين
به
او
گفت
:
ممکن
بود
یکی
از
پاهات
رو
بشکنی!!!
سپس
فرد بیسوادی
گذشت
و
دست
او
را
گرفت
و
او
را
از
چاله بيرون
آورد...!
جمله روز :
آنکه می تواند انجام می دهد و آنکه نمی تواند انتقاد می کند .
جرج برناردشاو
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 16:10 توسط ندا |
وقتی که کسی مورد تهدید قرار گیرد
و بخواهد متقابلا جواب دندان شکنی به تهدید کننده بدهد تا طرف مقابل، او را آدمی
عاجز و زبون تصور نکند غالبا کف دستش را به او نشان می دهد و عبارت مثلی بالا را بر
زبان می آورد. در سال 56 و 57 قبل از میلاد مسیح
ارد اشک سیزدهم به تخت سلطنت ایران نشست. ارد نخستین پادشاه ایران است که در زمان
سلطنش دولت ایران مجبور شد با امپراطوری مقتدر روم دست و پنجه دلیرانه نرم کند. هرگز از
کف دست مویی نمی روید
در عهد سلطنت ارد سه تن از سرداران بزرگ روم به نام های پومپه و ژولیوس سزار و
مارکوس کراسوس زمامدار قلمرو وسیع امپراطوری روم گردیده اند. سزار در این وقت کشور
گالیا یا گالی ها یعنی کشور فرانسه امروز را فتح کرد و حکومت آن منطقه با فرماندهی
قسمتی از سپاهیان روم را بر عهده داشت. پومپه حکمرانی اسپانیا را با سمت سردار از
مجلس سنا گرفت. کراسوس به حکمرانی سوریه و سرداری سپاهی که می باید به آن مملکت
برود مامون گردید ولی سناتورها اجازه ندادند که در این سمت و ماموریت با دولت
اشکانی پارت جنگ کند. کراسوس که مردی خسیس و طماع بود پس از استقرار در سوریه به
منظور فتح ایران و هند عازم خاور شد و بر روی رود فرات پلی ساخت و چند شهر میان دو
رود را تصرف کرد.
آن گاه به علت فرارسیدن فصل زمستان به سوریه بازگشت تا در فصل بهار با آمادگی کامل
به جنگ پادشاه اشکانی برود. چون موعد مقرر فرا رسید دستور داد سپاهیان را از قشلاق
ها جمع کنند و منتظر فرمان باشند. در این وقت سفیرانی از طرف ارد اشک سیزدهم رسید و
با کلماتی موجز و قاطع موضوع ماموریت خود را به کراسوس بیان کردند. پیام آنان قریب
به این مضمون بود : «اگر این لشکر را رومی ها فرستادند پادشاه ما با آن جنگ خواهد
کرد و به کسی امان نخواهد داد ولی اگر چنان که به ما گفته اند بر خلاف اراده و نیت
دولت روم است و شما صرفا برای منافع شخصی با اسلحه داخل مملکت پارتی ها شده شهرهای
ما را تصرف کرده اید ارشک برای نشان دادن اعتدال خود حاضر است که به ضعف و پیری شما
رحم کند و به سپاهیان رومی که در شهرهای ما هستند اجازه بدهد از خاک ما بیرون
بروند، زیرا پادشاه ما این رومی ها را زندانیان خود می داند نه ساخلوی شهرها.»
کراسوس با تکبر و خودپسندی تمام جواب داد : «قصد و نیتم را در سلوکیه به شما اعلام
خواهم کرد!»
ویزیگس معمرترین سفیر ایرانی چون سخن نیشدار کراسوس را شنید پوزخندی زد و کف دستش
را نشان کراسوس داده گفت : «کراسوس، اگر
از کف دست من مویی روییده شود تو هم سلوکیه راخواهی دید.»
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 16:6 توسط ندا |
یخش نگرفت. عبارت مثلی بالا کنایه از بدشانسی
و بداقبالی است، یعنی بخت یاری نکرد که موفق شود و تصادفات روزگار مانع از آن شد که
به مقصود نایل آید. هر سال که سرما و یخبندان حسابی
میشد کار و بار صاحب یخچالها سکه بود، زیرا یخش میگرفت و از فروختن این یخ سود
سرشاری عایدش میگردید و لیکن گاهی هم اتفاق میافتاد که در زمستان هوا به شدت سرد
و یخبندان نمیشد و به اصطلاح یخش نمیگرفت.
بدیهی است در چنین سالها علاوه بر آنکه مردم گرفتار بی یخی میشدند صاحبان
یخچالها هم که به امید و انتظار سرما و یخبندان نشسته بودند یک سال بیکار
میماندند و از بهره برداری از مستغل خود که همان یخچال بود محروم میگشتند و غالبا
متحمل خسارت و احیانا ورشکستگی میشدند.
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 16:0 توسط ندا |
بی تو من یه بی نشونم تو بده راه و نشونم بی تو با عالم و آدم بد جوری نا مهربونم همه چی بی تو عذابه بی تو مهتاب نمی تابه ستاره چشماشو بسته حتی ساعت بی تو خوابه حال من خیلی خرابه بی تو ماتم تو خیالم باز باهاتم باز تو کوچه و خیابون پا به پاتم من باهاتم روی گلبرگای خونه دنبال رد نگاتم من باهاتم بی تو دنیا بدترینه بی تو وارونه ترینه دیگه هیچی به دل من نمی شینه وقتی چشمام رنگ چشماتو نبینه زیر نور ماه می شینه عکس چشماتو می بینه حال من تا تو بیای بازم همینه باز تو کوچه و خیابون پا به پاتم من باهاتم روی گلبرگای خونه دنبال رد نگاتم
تقدیم میکنم به کسیکه خیلی دوسش دارم
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 21:52 توسط ندا |
گریه دروغین را به اشك تمساح تعبیر كرده اند.
خاصه گریه و اشكی كه نه از باب دلسوزی، بلكه از رهگذر ریا و تلدیس
باشد، تا بدان وسیله مقصود حاصل آید و سو نیت گریه كننده جامه عمل
بپوشد. سابقا معتقد بودند كه غذا و خوراك تمساح به
وسیله اشك چشم تامین می شود. بدین طریق كه هنگام گرسنگی به ساحل می
رود و مانند جسد بی جانی ساعت ها متمادی بر روی شكم دراز می كشد.
در این موقع اشك لزج و مسموم كننده ای از چشمانش خارج می شود كه
حیوانات و حشرات هوایی به طمع تغذیه بر روی آن می نشینند.
اشك تمساح می ریزد
پیداست كه سموم اشك تمساح آنها را از پای در می آورد. فرضا نیمه
جان هم بشنود و قصد فرار كنند به علت لزج بودن اشك تمساح نمی
توانند از آن دام گسترده نجات یابند. خلاصه هربار كه مقدار كافی
حیوان وحشره در دام اشك تمساح افتند، تمساح پوزه ای جنبانیده به یك
حمله آنها را بلع می كند و مجددا برای شكار كردن طعمه های دیگر اشك
می ریزد.
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 17:47 توسط ندا |
پسر به سفر دوری رفته بود و ماه ها
بود که از او خبری نداشتند
...
مادرش دعا می
کرد که او
سالم به خانه باز گردد .هر روز به تعداد اعضاء خانواده اش نان می پخت و
همیشه یک نان اضافه هم می پخت و پشت پنجره می گذاشت تا رهگذری گرسنه که
از آنجا می گذشت نان را بر دارد .
هر روز مردی گوژ پشت از آنجا می گذشت و نان را بر میداشت و
به جای آنکه از او تشکر کند می گفت: هر کار پلیدی که بکنید با شما می ماند
و هر کار نیکی که انجام دهید به شما باز می گردد !!!
این ماجرا هر روز ادامه داشت تا اینکه زن از گفته های مرد گوژ
پشت ناراحت و رنجیده شد و به خود گفت : او نه تنها تشکر نمی کند بلکه هر روز
این جمله ها را به زبان می آورد . نمی د انم منظورش چیست؟
یک روز که زن از
گفته های مرد گوژ پشت کاملا به تنگ آمده بود تصمیم گرفت از شر او خلاص شود بنابر
این نان او را زهر آلود کرد و آن را با دستهای لرزان پشت پنجره گذاشت، اما ناگهان
به خود گفت : این چه کاری است که می
کنم ؟
بلافاصله نان را
برداشت و دور انداخت و نان دیگری برای مرد گوژ پشت پخت .
مرد مثل هر روز
آمد و نان را برداشت و حرف های معمول خود را تکرار کرد و به راه خود رفت.
آن شب در خانه
پیر زن به صدا در آمد . وقتی که زن در را باز کرد ، فرزندش را دید که نحیف و خمیده
با لباسهایی پاره پشت در ایستاده بود او گرسنه ، تشنه و خسته بود
در حالی که به
مادرش نگاه می کرد ، گفت: مادر اگر این معجزه نشده بود نمی توانستم خودم را به شما
برسانم
.
در چند فرسنگی
اینجا چنان گرسنه و ضعیف شده بودم که داشتم از هوش می رفتم
.
ناگهان رهگذری گوژ پشت را دیدم که به سراغم آمد . او لقمه ای غذا
خواستم و او یک نان به من داد و گفت : این تنها چیزی است که من هر روز میخورم امروز
آن را به تو می دهم زیرا که تو بیش از من به آن احتیاج داری .
وقتی که مادر
این ماجرا را شنید رنگ از چهره اش پرید. به یاد آورد که ابتدا نان زهر آلودی برای
مرد گوژ پشت پخته بود و اگربه ندای وجدانش گوش نکرده بود و نان دیگری برای او نپخته
بود ، فرزندش نان زهر آلود را می خورد .
به این ترتیب
بود که آن زن معنای سخنان روزانه مرد گوژ پشت را دریافت:
هر کار پلیدی که
انجام می دهیم با ما می ماند و نیکی هایی که انجام می دهیم به خود ما باز می گردد
+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 22:53 توسط ندا |
آورده اند که در بلاد خراسان
پادشاهی بود که سال ها خدا به او فرزندی عطا نکرده بود.
به همین خاطر همیشه اندوهگین بود و مدام به درگاه حق
تعالی دعا و زاری می کرد، تا اینکه بالاخره خدا به او
فرزندی عطا کرد. پادشاه از خوشحالی در پوست خود نمی
گنجید و آنقدر از آمدن آن فرزند خرسند بود که چند دایه
را مامور رسیدگی او کرده بود تا هم مراقب او باشند و
هم تربیت او را بر عهده بگیرند. اتفاقا این پادشاه راسوی تربیت شده
ای داشت که در قصر شاهی زندگی می کرد و با بازی هایی
که به او یاد داده بودند پادشاه را سرگرم می کرد و می
خنداند. روزی از روزها زمانی که فرزند پادشاه در
گهواره بود و دایه ها هم از خستگی خوابشان برده بود،
ماری از پنجره اتاق وارد شد و به طرف گهواره کودک حرکت
کرد. راسو که یکی از دشمنان سرسخت ِمار است به محض
دیدن مار به طرف او حمله کرد و با او گلاویز شد و
بالاخره مار را از پا درآورد و به گوشه ای انداخت. در
اثر درگیری آن دو، یکی از دایه ها از خواب پرید و دید
که راسو با دهان خون آلود از گهواره پایین آمد. بنای
شیون و فریاد را گذاشت که راسو طفل را کشت. مادر بچه و
بقیه دایه ها هم وحشت زده بنا کردند به داد و فریاد.
پادشاه هم که اتاقش همان نزدیکی بود از صدای آنان
هراسان به اتاق بچه آمد و باورش شد که راسو بچه را
کشته است. این بود که آنی تامل نکرد. راسو را که همان
دور و بر بازیگوشی می کرد با عصبانیت برداشت و چنان
برزمین کوبید که مغزش متلاشی شد. بعد گریه کنان به طرف
گهواره رفت و با تعجب و تردید، دید بچه صحیح و سالم
است. همان لحظه یکی از دایه ها مار مرده را گوشه اطاق
پیدا کرد و به همه نشان داد. همه دانستند که راسوی
بیچاره جان بچه را نجات داده بود و پادشاه ِپشیمان
تازه فهمید که چه موجود نجیبی را بی گناه مجازات کرده
و «در عوض ِنیکی، بدی کرده است» بعد با خود گفت : «بی
صبری کردم و خودم را در دریای ندامت انداختم» اگر
اندکی تامل می کردم و شکیبا می بودم این عمل از من
صادر نمی شد و اینگونه دچار افسوس و دریغ نمی گردیدم.
اکنون دیگر این حادثه را با آب حسرت نمی توان تسکین
داد و دیگر پشیمانی سودی ندارد.» پس ای عزیز! این تمثیل برای آن
آوردم تا بدانی که در زمان خشم و غضب لازم است شکیبا
باشی و بی صبر و تامل تصمیم نگیری و جز در امور خیر
تعجیل نکنی که حکیمان گفته اند : «عجله کار شیطان است»
و دیگر گفته اند، و چه نیکو گفته اند : «صبر کن و هزار
افسوس مخور» یک صبر کن و هزار
افسوس مخور
هرکه بی فکر و تامل عملی گیرد پیش آخرالامر از
آن کرده پشیمان باشد
+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 22:24 توسط ندا |
|
+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 22:32 توسط ندا |